این چند روز دست و دلم به هیچ کاری نمیرود. دقیقا مثل روزهای جنگ شدهام. من معمولا خوابم در طول روز زیاد نیست. مثلا اگر ظهر استراحتی بکنم، شب به راحتی خوابم نمیبرد. اما روزهایی که حالم خوب نیست، ساعتها میتوانم بخوابم. انگار اضطرابم به شکل خواب بروز میکند.
فردا اینوریها ساعت 2 فراخوان دادهاند. آنوریها هم ساعت 3. راستش من هیچوقت نه اینوری بودهام نه آنوری. در هیچکدامشان جا نمیشوم. از سیاستهای اینوریها به شدت خستهام. از تنش طولانیشان با دنیا و آمریکا. از انتخاباتهای بسته و فرمایشی. از وجود نداشتن دموکراسی. از اینکه آن آقا سالهاست خودش را نسبت به هیچ رسانهای پاسخگو نمیداند. نسبت به هیچ انسانی حتی. از اینکه سالهاست با سیاستهایش اجازه نفس کشیدن به کشور را نداده. از ساختارهای غلط سیاسی و اجتماعیشان خسته و بیزارم. از اینکه سر موضوع بیاهمیتی مثل حجاب اینهمه هزینه دادیم بیزارم. از اینکه آن آدم صدساله رئیس شورای نگهبان است بیزارم. از صداوسیمایی که بیشتر از همیشه یکطرفه و جناحی شده بیزارم. از فیلترینگ بیزارم. از سیاستهای غلط ارز رانتی و انرژی رانتی بیزارم.
با خودم که فکر میکنم دل خوشی هم از آنطرفیها ندارم. با آمدن پهلوی چه چیزی قرار است درست شود؟ با حمله آمریکا چه چیزی درست میشود؟ ما هم میشویم مثل لیبی و عراق و افغانستان و دیگر کشورهایی که حمله کردند اما توسعه نیافتند. با آنها هم نمیتوانم همراه شوم.
401 هم همینطور بودم. برایم مثل روز روشن بود که حجاب اجباری سیاستی غلط و شکستخورده است. یک بار یکی از دوستانم اینطور گفت: «مسیر نابودی اسرائیل از برداشتن حجاب اجباری میگذرد.» بینهایت با او موافق بودم. از طرف دیگر دلم نمیآمد برای این موضوع بروم توی خیابان و شعار بدهم. مثل همین الان در برزخ مانده بودم. آن روزها گذشت به هرحال. نمیدانم این روزها هم خواهد گذشت یا نه. نمیدانم پایان این روزها چه خواهد بود؟ آیا او خواهد ماند و سیاستهای لجبازانه همیشگیاش را ادامه خواهد داد؟ یا خواهد رفت و ما به سرنوشتی مثل لیبی و سوریه امروز محکوم خواهیم بود؟
امروز داشتم تصور میکردم که مثل اردوغان که آن سال گفت: «صدای اعتراض شما مردم را شنیدم»، او هم بیاید و همین را بگوید. بگوید که صدایمان را شنیده. بگوید که قصد دارد لجبازیاش با دنیا را کنار بگذارد. بگوید که دست از اجبار کردن برداشته. اجبار کردن حجاب و دین به آدمها. بگوید که انتخاباتهایمان از امروز آزاد خواهد بود. بگوید که آن پیرمرد صدساله ناتوان را از شورای نگهبان بیرون خواهد کرد. بگوید که صداوسیمایمان از امروز آزاد خواهد بود تا هرکسی که خواست بتواند صدایش را به مردم برساند. بگوید که خودش از این به بعد به مردم پاسخگوست. نسبت به سیاستهایش پاسخگوست. بگوید که از این بعد هرچندماه یک بار نشست خبری خواهد داشت. میدانم که او هیچکدام از این کارها را نخواهد کرد... او به سیاستهای همیشگیاش ادامه خواهد داد تا شرایط حتی بدتر از امروز شود. تا معترضان عصبانیتر شوند. تا اموال مردم بیشتر تخریب شود. تا آدمهای بیشتری کشته شوند...
اینها را نوشتم که ذهنم مرتب شود تا تصمیم بگیرم فردا چکار کنم. آن فراخوان ساعت 2 را بروم یا نه. الان نظرم این است که چه اینها بمانند و چه بروند و آنها بیایند، شرایط بهتر نخواهد شد. شاید اگر اینها بمانند، چند روزی شرایط بهتر باشد و بتوانیم به زندگیمان برسیم. نمیدانم. شاید فردا رفتم. نه به این دلیل که او را دوست دارم، نه به این دلیل که از سیاستهای غلطش حمایت میکنم، فقط به این دلیل که او از بین «بد» و «بدتر»، «بد» است. برای اینکه بین شرایط فعلی ایران و سوریه، ایران را ترجیح میدهم!