حائل

-میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست-

حائل

-میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست-

کلمات کلیدی
بایگانی
آخرین مطالب

396

آقا این بچه‌های باهوشِ شیطونِ درس‌نخون چقدر جذابن :)))

  • mosafer ‌‌‌‌‌

ن. دیروز فوت کرد. با اینکه نسبتش به من چندان نزدیک نیست، اما نزدیک‌ترین کسی ست که فوت کردنش را دیده‌ام. مرگ احساس عجیبی دارد. «سعادت» از آن هم عجیب‌تر است. آدم باید در چه نقطه‌ای ایستاده باشد که خوشبخت محسوب شود؟ اصلن چه کسی باید آدم را خوشبخت محسوب کند؟ خودش؟ دیگران؟ خدا؟ اینها نافی هم نیستند. در یک راستا هم نیستند خیلی وقت‌ها. نمی‌دانم... چندماه پیش، وقتی اولین بار تنها سوار هواپیما شده بودم، پشت سری‌ام پیرزنی بود با سن زیاد و از کار افتاده. نمی‌دانم چرا، اما احساس کردم دوست ندارم سال‌ها بعد شبیه او باشم. راستش دوست دارم قبل از آنکه ناتوان شوم، قبل از آنکه برای دیگران مزاحمتی ایجاد کنم، بمیرم. حتی دوست ندارم زمانی را به زور دستگاه و بیمارستان زنده بمانم. مرگ واقعن احساس عجیبی دارد. 

گاهی به این فکر می‌کنم که آدم‌ها لحظات آخر چه احساسی دارند. به چه فکر می‌کنند. حقیقت دارد که در چند لحظه تمام عمرشان را می‌بینند؟ آن موقع چه احساسی دارند؟ درباره لحظاتی که غمگین بوده‌اند، لحظاتی که گریه کرده‌اند، لحظاتی که دعوا کرده‌اند، لحظاتی که قهر کرده‌اند، لحظاتی که داد زده‌اند، لحظاتی که عصبانی بوده‌اند، چه احساسی دارند؟ به روزها و ساعت‌های بسیاری که تلف کرده‌اند چطور؟ به وقت‌هایی که گذاشته بودند برای رابطه‌ای که در نهایت از دست رفته. وقت‌هایی که گذاشته بودند برای خواندن درس‌هایی که هیچ‌وقت به دردشان نخورده. وقت‌هایی که گذاشته بودند برای فیلم‌ها و کتاب‌های بی‌ارزش. وقت‌هایی که گذاشته بودند برای حرف زدن‌های بیخودی که نه ارزشی داشته نه لذتی. به وقت‌های بی‌حوصلگی‌شان چه احساسی دارند؟ از طرف دیگر، به وقت‌های خوششان چه احساسی دارند؟ دوست دارند شیرینی آن لحظه‌ها را دوباره بچشند؟ دوست دارند مزه خنده‌ها، آغوش‌ها و خوشحالی‌ها باز بیاید زیر زبانشان؟ به این فکر می‌کنند که شاید نمیرند و باز بتوانند ادامه بدهند؟ 

این یکی دو روز به این فکر کرده‌ام که دستیابی به سعادت، در هر معنایی که به کار رود، قبلن، راحت‌تر از الان به دست می‌آمده. به ن. فکر می‌کنم. به اینکه احتمالن روزهای کودکی‌اش را به دویدن میان خانه و کوچه گذرانده. بعد که کمی بزرگ‌تر شده، دیگر مانده توی خانه کنار مادرش. آشپزی یاد گرفته. خیاطی. بچه‌داری. نظافت خانه. ظرف و میوه شستن و صدتا چیز دیگر. بعد ازدواج کرده. شوهرش لابد شب‌ها که برمی‌گشته خانه، با هم شام می‌خوردند. بعد هم لابد چای و قلیان و خواب. فردایش همینطور. همینطور و همینطور و همینطور. بلا انقطاع. لابد آخر هفته‌ها وسایلشان را می‌گذاشتند توی سبد و راه می‌افتادند کوهی، دشتی، جایی. حرف می‌زدند و می‌خندیدند و بازی بچه ها را نگاه می‌کردند. چه زندگی خوشی... و برای آخرت هم، نمازهایش را خوانده. گناه هم که آخرش چند بار غیبت زن‌های فامیل بوده. حج عمره را هم که اصلن با هم رفتیم. کربلا هم با هم رفتیم. پول زیادی هم نداشته اصلن که بخواهد حلال باشد یا حرام. حجابش را هم که حتی جلوی محارم نگه می‌داشته. خدا هم چه چیز دیگری می‌خواهد مگر؟ لابد الان گوشه‌ای از بهشت نشسته. راحت و بی‌دغدغه. آلزایمر سال‌های آخرش هم خوب شده. راحت هم حرف می‌زند. راحت می‌خندد. نمی‌دانم... سعادت در هر معنایی، برای او راحت‌تر از ما بوده. زندگی برایش راحت‌تر از ما بوده.

پ.ن: 

با همیشه،

موندن، 

وقتی که، 

هیچی، 

موندنی نیست؛

پ.ن: مهر تمام شد و اینقدر حالم بود این چند هفته که حتی یک کلمه از پاییز ننوشتم. خدا رحم کند به ما. به قول شاملو، «برای تو، برای چشم‌هایت، برای من، برای دردهایم، برای ما، برای این‌همه تنهایی، ای کاش خدا کاری کند»

  • mosafer ‌‌‌‌‌

ایشالا به ازای هرلحظه‌ای که تلاش کردم وی‌پی‌ان و پروکسی وصل شه، ولی نشد؛ بدویید و بگردید دنبال مرگ، ولی پیداش نکنین.

  • mosafer ‌‌‌‌‌

من نباید...

من نباید جلوی آدم‌هایی که دوستشان دارم، لال شوم و حرف نزنم.

من نباید جلوی آدم‌هایی که دوستشان دارم، لال شوم و حرف نزنم.

من نباید جلوی آدم‌هایی که دوستشان دارم، لال شوم و حرف نزنم.

من نباید جلوی آدم‌هایی که دوستشان دارم، لال شوم و حرف نزنم.

من نباید جلوی آدم‌هایی که دوستشان دارم  لال شوم و حرف نزنم.

من نباید جلوی آدم‌هایی که دوستشان دارم، لال شوم و حرف نزنم.

من نباید جلوی آدم‌هایی که دوستشان دارم، لال شوم و حرف نزنم.

پ.ن: این را نوشتم چون امروز جز "الحمدلله" و "سلامت باشید"، هیچ‌چیز نتوانستم به تو بگویم.

پ.ن: امروز دوست ا.ت را دیدم. همان کسی که مدت‌ها پیش گم شده بود! می‌گفت هنوز گم شده و هیچ خبری از او نداریم. خیلی عجیب است. خیلی.

  • mosafer ‌‌‌‌‌

پیش از این‌ها فکر می‌کردم که عقاید سیاسی تاثیری در ازدواج ندارند؛ شاید آن روزها که رویاهایم رنگی‌تر بود. هرچه گذشت، آرزوهایم رنگ‌ورو رفته‌تر شدند. واقعی‌تر. دیگر پسربچه کلاس هشتمی نبودم که خودم را در قله تصور کنم بدون در نظر گرفتن مسیر. حالا پسربچه کنکوری‌ای بودم که باید برنامه‌ریزی می‌کردم. باید آرزوهایم را می‌کردم برنامه روزانه‌ام توی آن to do lidst سبزرنگ. که از ساعت 6 و نیم تا 7 دینی را مرور کنم، بعد فلان آزمون را بزنم، بعد تحلیلش کنم، بعد... کمی که گذشت، رویاهایم باز رنگ باختند. فهمیدم ترافیک دست من نیست و ساعت 6 و نیم ممکن است بشود 7. بشود 7 و نیم. فهمیدم انرژی‌ام محدود است. ذهن و جسمم یک جایی خسته می‌شوند. گاهی لازم است بخوابم. لازم است استراحت کنم. لازم است حرف بزنم. کمی که گذشت، یاد گرفتم در آرزوهایم تنهایم. کسی اهمیتی برایش ندارد من درس می‌خوانم یا نه. درصدهایم خوب می‌شود یا نه. آنچه برای آنها مهم است، خوب بودن حال خودشان است. آنچه مهم است، مهمانی رفتن به خانه فامیل دوری است که اسم مرا هم به زور یادش می‌آید. آنچه مهم است، دور هم بودن و حرف زدن است. آرزوها باز کم رنگ‌تر شدند. یاد گرفتم فارغ از خستگی، ذهن من محدود است. نمی‌تواند در همه چیز بهترین باشد. نمی‌تواند همه چیز را به 100 برساند. یادم نیست رنگی از آرزوها مانده بود یا نه، اما یاد گرفتم که آرزوها آنچنان اهمیتی هم ندارند. که آرزوها می‌آیند و می‌روند. که راه خیلی دورتر است از عمر آرزومند. دست از آرزوها کشیدم. آن اندک رنگ باقیمانده را خودم پاک کردم. دیگر نمی‌خواستم به چیزی برسم. نمی‌خواهم. این روزها فقط هفته را می‌گذرانم که برسم به روزهایی که کلاس دارم. نمی‌دانم چه راز عجیبی در این کار هست که اینقدر دوستش دارم. برای توصیفش اینطور بگویم که شرایط زندگی تا الان طوری بوده که خیلی جاها مسافرت رفته‌ام، خیلی رستوران‌ها غذا خورده‌ام، با خیلی‌ها خندیده‌ام، خیلی فیلم‌ها دیده‌ام، خیلی کتاب‌ها خوانده‌ام، خیلی شهربازی رفته‌ام، خیلی کافی‌شاپ رفته‌ام، خیلی در پاساژ گشته‌ام، خیلی سینما رفته‌ام، خیلی کوه رفته‌ام، خیلی استخر رفته‌ام، خیلی کارهایی که دوست داشته‌ام کرده‌ام، خیلی برای کنکورم خوشحال شده‌ام، خیلی کادوها گرفته‌ام، خیلی کارهایی که دوست داشته‌ام کرده‌ام، اما هیچ کدامشان را حتی 0.01 معلمی دوست نداشته و ندارم. او مرا دیوانه کرده است. و حالا نمی‌توانم بایستم روبه‌رویش و بگویم مسئولیت دیوانه شدنم را بپذیر. اصلن کاش هیچ وقت نمی‌شناختمت. آن وقت تصورم از معلم، یکی از این‌هایی بود که درس‌های دبیرستان را یادمان داد. یکی از ناظم‌های مدرسه. آن وقت هیچ‌وقت به این فکر نمی‌افتادم که معلم شوم. حتی اگر می‌شدم، به این فکر نمی‌افتادم که شبیه تو باشم. کاش اصلن نمی‌شناختمت. این روزها نمی‌دانم رشته‌ای که انتخاب کرده‌ام به دردم می‌خورد یا نه. نمی‌دانم حتی تا آخر این 4 سال تحملش کنم یا نه. اینجا هم به حرف تو گوش کرده‌ام. و چون این دلیل برای کسی که تو را نشناسد، قابل قبول نیست، نمی‌توانم استدلال کنم «چرا؟». چرا این رشته، چرا این دانشگاه. آنقدر حرف‌هایم به هم پیچید که کار رسید به اینجا. داشتم می‌گفتم پیش از اینها فکر می‌کردم عقاید سیاسی تاثیری در ازدواج ندارند. اما الان به نظرم خیلی موثرند. در روزهایی شبیه این، آدم‌ها بخواهند یا نخواهند از هم ناراحت می‌شوند. نمی‌شود یکی‌شان استوری بگذارد جانم فدای رهبر و آن دیگری بخواهد از پنجره مرگ بر دیکتاتور فریاد بزند. محال است. این آرزوهایم را تیره‌تر می‌کند. دنیای واقعی، هیچ کجایش شبیه تخیل ما نیست. شبیه قله‌ای نیست که برای خودمان تصور کرده بودیم. شبیه زندگی ایده‌آلی که خوابش را می‌دیدیم. دنیای واقعی تیره است. آلوده. بی‌قاعده. زشت. نمی‌دانم چه صفتی بگویم برایش. اصلن شاید برای همین است که دنیای بچه‌ها را اینقدر دوست دارم. که مجبورم از دنیای آدم بزرگ‌ها به دنیای بچه ها پناه ببرم. دنیای آن‌ها که هنوز رویاهایشان به برنامه‌ریزی تبدیل نشده است. برای آنها که هنوز در ترافیک ساعت 6 و نیم صبح گیر نکرده‌اند. نمی‌دانم...

  • mosafer ‌‌‌‌‌

امشب از اون شباست که حالم خیلی خوبه و دوست دارم تا صبح راه برم و حرف بزنم اما خب هیشکی پیدا نمی‌شه که با هم این‌کارو بکنیم و در نتیجه مجبورم مثل یه پسر خوب برم بخوابم :(

  • mosafer ‌‌‌‌‌

درباره معلمی.

به نظرم تعریف معلمی همین یه بیته:

رسید کار به جایی ز عاشقی من را

که در قبیله ما هرکه بود مجنون شد...

وگرنه یاد گرفتن این درس‌ها چه اهمیتی دارد...

  • mosafer ‌‌‌‌‌

امروز بدون قصد قبلی و ناخواسته، وارد یکی از این مراسم‌های عیدالزهرا (عمرکشون) شدم. وقتی این قسمت از مراسم و خواندن شعرهایش شروع شد، چند دقیقه طول کشید تا اصلن بفهمم چه خبر است و دارد چه اتفاقی می‌افتد. دوتا بحث مختلف درباره چنین برنامه‌هایی دارم...

اول درباره اصل لعن کردن و برائت که درست و لازم اند. البته فکر می‌کنم در این موضوع خیلی چیزها باید رعایت شود. مثلن اینکه معدود روزهایی در سال به برائت اختصاص دارد. چند روز فاطمیه. چند روز محرم. بقیه سال برای تولی و محبت است. یا مثلن اینکه لعن اول باید به خودمان برگردد. یعنی لعن و نفرین کردن آدمی که قرن‌ها پیش زندگی می‌کرده، هیچ مشکلی را حل نمی‌کند. اگر عمر را لعن می‌کنیم، در وهله باید اخلاق عمری را در خودمان لعن کنیم. خشونتِ عمر را در خودمان لعن کنیم. بداخلاقی عمر را در خودمان لعن کنیم. بی‌ادبی عمر را در خودمان لعن کنیم. اگر عثمان را لعن می‌کنیم، اول باید خوی عثمان را در خودمان لعن کنیم. حب ثروت را در خودمان لعن کنیم. حب جاه. حب مقام. حب مدح. با این نگاه، لعن کردن نه تنها هیچ عیبی ندارد که خیلی هم لازم است. اما با غیر از این نگاه، لعن کردن آدمی از گذشتگان جدن مفید به نظر نمی‌رسد...

دوم اینکه برای دین، جهل دینداران خیلی خطرناک‌تر است تا کارهای دشمنان دین. واقعن چه معنایی دارد که چند نفر دور هم جمع شوند، از لعن هم بگذرند و شروع کنند به فحش دادن؟ حالا هرچند که مخاطب فحش آدم بدی باشد. هرچند که مسیر دین را عوض کرده باشد. هرچند که برنامه پیامبر را خراب کرده باشد. (که همین هم هست. یک بار دوستی می‌گفت هرگناهی که بعد از آن روزها در عالم انجام شده، یک‌جوری به این دونفر هم برمی‌گردد) اینها دلیل می‌شود که بتوانیم فحش بدهیم؟ به خودش، مادرش، پدرش، حتی مادربزرگش! واقعن به چنین مراسمی «سِر اهل بیت» اطلاق می‌شود؟ یعنی امام علیِ کلماتِ نهج‌البلاغه، وقتی به سر می‌رفته چنین حرف‌هایی می‌زده؟ چنین شعرهایی می‌خوانده؟ حقیقتن محال است. آنچه این مراسم را حتی منفورتر می‌کند، حضور بچه‌ها در آن است. یعنی پدرها و مادرهایشان نمی‌فهمند دنیای الان به اندازه کافی فحش و محتوای جنسی دارد و لازم نیست بچه‌ها در چنین مراسمی حاضر شوند؟ 

حرف دیگری که به ذهنم می‌رسد، اهمیت دادن بیش از حد به «مداح» و «مداحی» است. اصل در یک مراسم روضه، یا مراسم جشن، یا هر مراسم دیگری، یاد گرفتن است. اصل این است که آدمی که وارد می‌شود، آدمی که خارج می‌شود، نباشد. فرق کرده باشد. این هدف حداقل برای من با مداحیِ خالی محقق نمی‌شود. با بالا و پایین پریدنِ بدون درک محقق نمی‌شود. با زدن مداوم دست روی سینه محقق نمی‌شود. پشت تک‌تک اینها باید فکر باشد. هدف باشد. این روزها، آدم‌هایی را می‌بینم که می‌روند فلان مجلس، چون فلان آدم قرار است مداحی کند. نمی‌فهمم. واقعن نمی‌فهمم. حتی بدتر اینکه بچه‌ها را هم به سمت مداحی سوق می‌دهند. تشویقش می‌کنند که بخواند، بدون اینکه بفهمد شعرِ روی کاغذش یعنی چی اصلن...

باز همان حرف اول، که جهل ما خیلی خطرناک‌تر است تا دشمنی بقیه...

  • mosafer ‌‌‌‌‌

استاد همیشه موقع شروع کلاس‌هایش می‌گفت: «کی نسبحک کثیرا و نذکرک کثیرا» و سه‌شنبه برای من نه شروع یک کلاس، که شروع یک مسیر بود. وقتی اولین بار به عنوان معلم وارد مدرسه شدم، واقعن روی زمین نبودم. احساس عجیبی که «جدن؟! این شوخی نیست؟ خواب نیست؟». نمی‌فهمم چرا اینقدر ذوق داشتم و حتی دارم...

مدیریت کلاس از چیزی که قبلش فکر می‌کردم، خیلی سخت‌تر بود. باید همزمان در نظر می‌گرفتم که کلاس جلو برود، بچه‌ها حوصله‌شان سر نرود، خوش بگذرد، وقت تلف نشود، روی تخته بزرگ بنویسم، شکل‌ها صاف و قشنگ باشند، با اطلاعات دانش‌آموز آن پایه حرف بزنم، آدم جالبی به نظر برسم، نه خیلی بداخلاق باشم نه خیلی مسخره، نه آنقدرها تحویلشان بگیرم نه آنقدرها بی‌توجه باشم و nتا چیز دیگر، nتا! بدتر این بود که به جز رتبه کنکور، چیزی نداشتم که اول جلسه با آن از خودم تعریف کنم. نمی‌شد بگویم 10 سال است که دارم این درس را تدریس می‌کنم. نمی‌شد بگویم من چقدر معلم خفنی ام و از سال بالایی‌هایتان بپرسید و اینها. حتی توصیه‌ای هم برایشان نداشتم! از این حرف‌های جلسه اول سال که همه می‌زنند، ذره‌ای بلد نبودم. همه این‌ها به کنار، چهره‌ام کاملن طوری بود که اگر به عنوان معلم وارد نشده بودم، قطعن یکی از دانش‌آموزان کلاس حسابم می‌کردند. که البته همینطور هم بود کمابیش...

با همه این‌ها، آن 6 ساعت سر کلاس، بهشت بود. خیلی خوش گذشت (حداقل به من!). دوست نداشتم تمام شود. می‌خواستم آن لحظات، ممتد و بدون انقطاع در همه زندگیِ بعد از این، جاری شود.

نمی‌دانم... هنوز اینقدر ذوق دارم که نمی‌توانم دقیقن بنویسم چه شد و چه کردم. باشد روزها و هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌های(؟) بعد...

پ.ن: با تشکر ویژه از آقایان م.ن و ا.ش و ر.م. جبران کنم واسشون ایشالا :)

 

  • mosafer ‌‌‌‌‌

دوست نداشتم اینجا حرف‌ سیاسی بزنم. خیلی وقت است اینجور حرف‌ها و بحث‌ها را باعث رشد نمی‌دانم... اما این عکس واقعن حالم را بد کرد. دوست داشتم ساعت‌ها بنشینم و برایش گریه کنم. برایشان گریه کنم. من که هنوز خیلی از روزهای راهنمایی‌ام نگذشته، می‌فهمم چه اراده‌ای و چه شوقی در دل این بچه‌ها موج می‌زند. احساس می‌کنند توانسته‌اند آرمان‌ها و عقایدشان را عملی کنند. احساس می‌کنند بزرگ شده‌اند. جدی گرفته شده‌اند. حتی اگر روحیه‌هایشان شبیه من باشد، شاید احساس کنند ایستاده‌اند توی کربلا. که همان کُلُ ارض و از این حرف‌ها. حتی شاید احساس کنند ایستاده‌اند به یاری امام زمانشان. 

این احساساتِ غلط نتیجه تصویری است که ما به غلط از امام زمان نشان داده‌ایم. نه فقط به این بچه‌ها که به همه دنیا. تصویری که با سرود سلام فرمانده ساختیم. آن روزها کنکور داشتم و ننوشتم که کلمات این شعر چقدر آزاردهنده است. چقدر جهل و نفهمی می‌خواهد که "امام" را "فرمانده" خطاب کنی. چقدر جهل می‌خواهد در دنیایی که همه ادیان و دولت‌ها و آدم‌ها از محبت صحبت می‌کنند، ما از جنگ صحبت کنیم. از فرمانده‌ای صحبت کنیم که لابد اسحله‌ای در دست دارد، ردیفی از تیر به دوش انداخته و چند نارنجک به کمر بسته. شبیه طالبان. شبیه داعش. یا مثلن در جای دیگری از شعر که می‌گفت "سردارت می‌شم". یعنی چی؟ مگر امام زمان سردار می‌خواهد؟ مگر امام فرمانده جنگی ست که چند ردیف سردار و سرهنگ و سرباز بخواهد؟ 

با این تصویر، بدیهی ست که بچه‌ها فکر کنند برای کمک به چنین فرمانده‌ای، باید باتوم داشت. باید سپر در دست گرفت و لباس نظامی پوشید. باید اگر لازم شد، کسی را کتک زد. کسی را بازداشت کرد، به سمت کسی گاز اشک‌آور پرتاب کرد و حتی کسی را کشت. همه اینها برای کمک به یک فرمانده جنگی لازم است.

من مدت‌هاست باور دارم که امام زمانی که بخواهد بجنگد، فرقی با هیتلر ندارد. فرقی با ابوبکر بغدادی ندارد. و مدت‌هاست فکر کرده‌ام من چه می‌توانم بکنم برای پاک شدن این تصویر از امام زمان؟ چه می‌توانم بکنم که کسی امام را با فرمانده اشتباه نگیرد. آنچه به ذهنم رسیده، مهربان بودن است. لبخند زدن به هر کودکی که در خیابان می‌بینم. تذکر ندادن به دیگران. غر نزدن. بحث نکردن. 

-عجل لفرج خلیفتک الرحمن-

 

  • mosafer ‌‌‌‌‌