حائل

-میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست-

حائل

-میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست-

کلمات کلیدی
بایگانی
آخرین مطالب

هو الحبیب

 

باباحاجی را فرستادیم وسط. دستمالی سفید دستش؛ به رسم قشقایی‌های شیراز. پای چپ، پای راست؛ یکی در میان. حرکت ناموزون دست و پا. دست‌هایمان را گرفته بودیم جلوی دهان که خنده‌مان نگیرد. ناراحت نشود یک وقت. کسی از گوشه پذیرایی یواشکی فیلم می‌گرفت. همه این نیم ساعت به این گذشته بود که راضی‌اش کنیم برقصد. آخرسر قبول کرد. سوت و کف و جیغ بود که رفت هوا. بعید بود از ما اینهمه صدا. حالا بود که همسایه بغلی (آقای اسکندری!) بیدار شود و بیاید دم در. محکم بکوبدش. «مگه عروسیه امشب که رقص و آواز راه انداختین اینجا؟ جمعش کنید بابا»

رقص؛ تابعی از شادی. خوشیِ آمیخته با شیطنت. حالا که من خوشحالم، تو هم باید خوشحال باشی. من و تو دارد مگر؟ بعضی‌ها مثل باباحاجی‌اند. کلی که دعوایشان کنی و استدلال بیاوری که ما مُردیم از غصه و رقص نجاتمان باید بدهد، تازه قبول می‌کنند. با کلی ناز؛ دقیقا مثل تازه عروس‌ها. باباحاجی حتما اعتقاد دارد رقص باید مردانه باشد. همانجوری که توی مردانه عروسی می‌رقصند؛ نهایت جانِ تن و شوقِ دل.

بعضی‌ها می رقصند برای "شاباش". بعد که ده هزار تومانی‌های توی دستشان می‌رسد به ده، پانزده تا، قلبشان یکهو می‌گیرد و بر می‌گردند روی صندلی. «ببخشید حاج آقا، پیر شدیم دیگه. سریع می‌گیره قلبمون»

یک جور دیگر رقص برای بعد از مهمانی است. همه که رفتند. دست‌هاشان گره می‌خورد در هم. خیسِ عرق. داغ تر از آفتاب تابستان. بعد در دایره‌ای به قطر گلِ قالی می‌چرخند. دورانی به دور عشق؛ طواف. اینها صدایشان می‌رسد تا خود آسمان. «هرچی ما می‌ریم بیشتر و بیشتر، من دوستت دارم بیشتر و بیشتر»

آخرین نوع رقصیدن سماع است. ترکیب غریبی از دوران. با لباسی سفید به تنشان. دست ها باز از هم. چرخیدن برای پرواز. مثل گنجشک کوچکی که پرواز می‌کند تا آخرین پرده قبل از خدا. که روح خلاص شود از این تن. بکند از تمام خواسته‌ها و داشته‌ها. 

*

پ.ن 1 : آقای معلم داستان نویسی گفته است هر روز بنویسید. گفته این تمرین را به چندتا نوجوان سیزده ساله داده و بعضی‌هایشان الان دارند رمان می‌نویسند. چشم آقای استاد! از امروز، هر روز خواهم نوشت. اینجا و در کانال بی‌قاف. هرروز واژه‌ها را خواهم رقصاند. به شکلی تازه. با موسیقی اعجاب آورِ جدیدی. آنقدر خواهم نوشت که کلمه ها از رقص خسته شوند، سرشان گیج برود و بیفتند زمین؛ خسته و خمار. آنقدر خمار که مست کنند هرکس می‌نوشدشان را.

انشاالله خواهم نوشت ... پراکنده و بی ربط. مملو از شوقِ زندگی ...

پ.ن 2 : بعدها از باباحاجی بیشتر تعریف خواهم کرد.

من انتحاری نیستم

هو الحبیب

 

این روزها به "انتحار" فکر می‌کنم. به ثانیه‌های پوشیدن لباسی که معلوم است آخرین لباس است. به بستن انبوهی از باروت به دور قلب. "انتحاری" آن لحظه‌ها به چی فکر می کرده؟ به همه لباس‌هایی که پوشیده تا تا آن روز؟ به اولین لباس سفیدی که مادرش برای عروسی دایی تنش کرده بود و گفته بود : «عاقبت بخیر بشی ایشالا» ؟ نشده بود.
 

انتحار مخوف‌ترین نوع مرگ است. آنهایی که خودکشی می‌کنند را می‌فهمیم. زنش مرده بود، معشقوش ولش کرده بود، بیکار شده بود. نه که توجیه کنیم، فقط می‌فهمیم. اما انتحار ... انتحار یعنی "من" خسته‌ام، اما "تو" هم باید بمیری. یعنی من گرمم است و در عطشم برای خنکای خاک سیاه قبر، تو هم باید باشی. راه فرار نداری. ما آدم‌ها تمایل عجیبی داریم به بدبخت کردن دیگران با خودمان. که اگر من نمی‌توانم، تو چرا بتوانی؟ 

 

و وحشتناک‌تر از پوشیدن جلیقه مرگ، پوشیدن پارچه‌ای مملو از خون، این است که انتحاری حتی خودش انتخاب نمی‌کند کی بمیرد. کنترل پیراهن، کنترل باروت دست همکارش است. که ایستاده کمی دورتر و لابد فکر می‌کند پوشیدن جلیقه چه مزه ای دارد ... هرچه فکر می‌کنم، نمی‌فهمم چطور دلش می‌آید آن دکمه را فشار دهد. نه اینکه دلش به حال دختری با موهای سیاه که طلایی هایلایتش کرده بسوزد. به حال دختری که دلهره دارد از فرستادن اولین اموجی‌های قلب زندگی‌اش. نه اینکه دلش بسوزد به حال کودکی که حتی زبری پارچه ایرانی تنش را می‌زند تا چه رسد به باروت. نسوزد به حال زنی که تا صبح توهم می‌زند شوهرش حالا پیش کی خوابیده است و صبح بیشتر از دلسوزی برای جنازه تکه تکه شوهرش، عذاب وجدان دارد. برای هیچ کدام اینها نسوزد، برای رفیقش چی؟ برای کسی که مرگ را بسته دور کمرش؟ که حالا به جای گرمی دست های دختری که آنجا حلقه بزند، سردی باروت را مزه می‌کند ... دلش نمی‌سوزد؟

 

***

و همه ما انتحاری هایی هستیم به اندازه خودمان. همه ماهایی که شبی آنقدر به پروفایل بلاک شده‌ای زل زدیم که خوابمان برد. مایی که پیامی را فرستادیم، بعد پاکش کردیم. همه مایی که تا صحبت از دوست داشتن شد، گوش هایم را گرفتیم که نکند بشنویم و دوباره ... . همه مایی که هر دفعه پشت ماشین عروس‌های فامیل بوق زدیم. بعد لبخندی تحویل گرفتیم و شوخی عذاب‌آوری که «حتما نفر بعدی خودتی». ما همه انتحاری هستیم. کمربندی از خاطره‌ها به کمر، پر از باروت حسرت. جلیقه‌ای از تار و پود اندوه و دلتنگی به تن. ما انتحاری هستیم. همه مایی که فهمیدیم، ولی نداشتیم. همه مایی که از ترس نبودن حتی یک نوتیفیکیشن، شب‌ها گوشیمان را روشن نکردیم. همه مایی که صبح‌هایی از ترس اینکه برای هیچ کس مهم نبوده باشیم، گوشی مان را از airplane mode در نیاوردیم. همه مایی که حتی برای لحظه‌ای فکر کردیم بعضی از آنها که باید دوستمان داشته باشند، ندارند. همه مایی که پسری را دیدم، در مرز بین زنانه و مردانه اتوبوس. که سرش را تکیه داده به صندلی دختری در آن طرف مرز. و دستهاشان عرق کرده و تبدار گرده خورده در هم. همه مایی که دستهایمان یخ زد از سرما، اما جز جیب چیز دیگری نداشتیم. همه مایی که هر دو سیم هندزفری مال خودمان است. ما همه انتحاری هستیم ... منتظر اشاره ای از دور. که منفجر شویم. و منفجر کنیم. که خون خاطره های دیگران را بپاشیم توی خواب هرشبشان. که ترکشهایی از جنس حسرت بنشانیم در وسط پیشانیشان. درست همانجایی که قرار بود جای بوسه‌ای باشد؛ عمیق و طولانی ...

 

من متنفرم از انتحاری بودن. انتحار برای ضعیفهاست. آنها که میترسند اسلحه بگیرند دستشان و با مردانی دیگر که اسلحه دارند بجنگند. آنها که می‌ترسند دیگری تن کثافتشان را بشکافد و خون قلب را خیرات کند میان خاک. خودشان میخواهند ثواب خیرات خون را ببرند. من ضعیف نیستم ... من انتحاری نیستم ... من اسلحهای به دست خواهم گرفت. و هرآنچه مرا به این نقطه رسانده است خواهم کشت. و خون تیره چرکش را هدیه خواهم داد به فرشته عذاب، برای آتش افروزی جهنم. من اسلحه‌ای به دست خواهم گرفت؛ با لوله‌ای سرد و تیره. با سرنیزه‌ای به تیزی ساطور. و فشنگ‌هایی به قطر انگشت شست. پر از باروت شعله‌ور. که پیامبر گفته بود : «اعدا عدوک نفسک التی بین جنبیک ...»

عاشقیم ...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سنگ قبر آرزو

هو الحبیب

 

یادم است در قسمتی از باب اسفنجی، آقای خرچنگ به دلیلی راه می افتد دنبال اختاپوس. کوچه ها و خیابان را یواشکی پشت سر او طی می کند تا ببیند این کارمند بد اخلاقِ عجیب و غریبش کجا می رود. آخر سر می رسد به قبرستان ... یعنی او فامیلی داشته ؟ یا آشنایی ؟ یا رفیقی، پدری مادری ؟ همانطور می ایستد پشت سر یکی از قبرها و زل می زند به اختاپوس. اختاپوس گریه می کند و دسته گلی به رسم یادگار می گذارد آنجا. بعد راه می افتد تا برگردد از قبر برسد به جهنم همیشگی زندگی اش. خرچنگ متحیر از این عمل اختاپوس، راه می افتد سمت قبر تا شاید نسبت متوفی را با به یاد مانده اش بفهمد. وقتی که می رسد، نسبت را متوجه می شود. متوفی، «همه چیز»  اختاپوس است.

 

.

ما همه مثل اختاپوس سنگ قبری داریم برای تک تک آرزوهای از دست رفته مان. برای شوق های قشنگی که دیگر نمی توانیم داشته باشیمان. یکی سنگ قبرش را می کند تصویر و در قالب شخصیت همیشه عصبانی داستانش به نمایش می گذراد و آن دیگری که صدای قشنگی دارد، آن را کلمه می کند و می خواند و حتی حدس هم نمی زند بعدها، چندنفر با این موسیقی خواهند گریست. اما من "آرتوش" نیستم. تصویرسازی هم بلد نیستم. پس چه کنم این سنگ قبر را ؟ سنگ قبری که آرام آرام باید دو طبقه شود ... چه کارش کنم ؟ هیچ کار بلند نیستم جز گریه کردن. بلند بلند. بدون اینکه به این فکر کنم همین الان است که کسی از خواب بپرد. 

 

.

من سنگ قبری از آرزو دارم. که هرازگاهی، با شعری، کلمه ای، کتابی، قصه ای یا هرچیزی کفن پاره می کند و راه می افتد بیرون. راه می افتد بیرون و با آن سفیدی شبحناک تمام ثانیه هایم را می ترساند. من سنگ قبری دارم از چیزهایی که خرابشان کرده ام. و دیگر هیچ وقت نمی توانند اتفاق بیفتند. محرومیت از انبوه اتفاق هایی که خود به خود می افتاد و مزه اش تا هفتاد سال می ماند زیر زبان آدم. تمام شد و رفت. دیگر مجالی برای تجربه شان نمانده. چه باید کرد ؟ حسرت بخورم ؟ فقط ؟ نه؛ هرگز. شاید یک شب، یک روز، دو شب، اما نه. بعد از این مدت اگر غم جایش را به امید ندهد، جایش را به انگیزه ای برای ساختن ندهد، احساسی باطل است. و در من داد و می دهد. حالا به جای دیشب که جز غم هیچ چیز نبود، امید هست. امید هست. امید هست. اصلا مگر آدم ها از این قبرها کم دارند ؟ مگر آدم ها کم از دست داده اند ؟ نه. من هم دادم. از دست دادم. بدون بازگشت ... اما هنوز مسیری هست، و امیدی و انگیزه ای. که چیزهایی نو بسازم، چیزهایی که جای آنها که از دست رفته اند را پرکند. کاری کند اصلا به چشم نیایند. و خوب می دانم «اِنَّ مَعی رَبِّی». او دستم را خواهم گرفت ... می دانم. او خالق است و دیر یا زود چیزهایی می سازد که جای تک تک فقدان ها و سنگ قبرها را می گیرد. او می سازد ... و اگر نخواست که بسازد، فدای سرش. خودش که هست، مگر من چیزی کم دارم ؟

 

پ.ن : یه وقتایی توی این سنگ قبر به جز آرزو پر از احساساتی عه که دیگه هیچ وقت نمی تونیم تجربه ش کنیم. 

 

 

 

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

هو الباقی

 

سمت چپی، هنوز دومین شهریورش را ندیده و هیچ کس دقیق نمی داند سمت راستی امسال چندمین تابستانش را می گذراند. سمت چپی امسال که جوشن می خواندیم، خواب بود... اما سمت چپی، در حالی که پلک هایش هرلحظه روی هم می رفت بیدار مانده بود که آرزوهای امسالش را تمام و کمال بگیرد از خدا.

  • mosafer ‌‌‌‌‌

نیمه شعبان 99

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

می‌شه باشیم با هم

نگو بس کن برم