آدمهایی که نمیدانند چطور ساکت باشند را دوست ندارم. آنها که پیوسته در تلاشند سر صحبت را باز کنند. آنها که نمیتوانند حتی چند دقیقه توی یک اتاق تنها بمانند. آنها که نمیتوانند چایی بعد از ظهرشان را تنها بخورند و به پیش کسی بودن فکر نکنند. آنها که نمیتوانند سکوت سالن را آن یک ساعت و نیمِ واپسین، حفظ کنند. آنها که ده دقیقه پشت سر هم حرف ندارند که تو فقط ساکت بنشینی، چشمهایشان را نگاه کنی و از پایین و بالای صدایشان لذت ببری. آنها که نمیتوانی آرام و ساکت کنارشان بنشینی و به این فکر نکنی که سکوتتان طولانی شده. من آنها را دوست دارم که صرفِ کنارشان بودن قشنگ است. آرامش صدایشان قشنگ است. آنها که سادهترین چیزهایشان را دوست داری. دلت میخواهد سادهترین چیزهایت را با آنها شریک شوی. شبیه همان جمله که آل آف می وانتس آل آف یو. آنها که در کنارشان به آینده فکر نمیکنی، گذشته را فراموش میکنی و حتی از حال هم خارج میشوی. آنها که ناخودآگاه به ذهنت میرسد مگر چه کرده بودی که خدا گذاشتشان توی راهت؟ کدام لبخند مادر، کدام دعای پدر تو را به سمت آنها هدایت کرده؟ نمیدانم.
پ.ن: یکفیننی أننی عرفتک... و أحببتک... برای من همین بس که تو را شناختم و عاشقت شدم... (البته که نه! کافی نیست.)
- ۰۰/۰۸/۰۴