بعد امتحان نهایی باشه و دیگه خجالت نکشم از اینکه تو تنهایی آروم میشم و بیمقصد راه بیفتم تا برسم به یه پارک بزرگ که تا حالا ندیدمش و خودمو پرت کنم رو چمناش و صدای آهنگو تا جایی که میشه بلند کنم و بلند بلند هم باهاش بخونم و نترسم که کسی صدامو بشنوه و بخندم و خوشحال باشم و اون تسبیح قرمز هم دستم باشه و دیگه نترسم از اینکه مردم یه جوری نگام کنن و منم کسیو نگاه نکنم و چند دقیقهای نامرئی باشم و باز، از هیچی نترسم و به هیچی فکر نکنم به جز اینکه این آهنگه رو چرا اینقدر زود حفظ شدم و باز بخندم و خنکی چمنا زیر پام باشه و از گِلی شدن نترسم و بخندم و آروم باشم و مطمئن باشم که اللهم مالک الملک و از کیلومترها بالاتر از روزمرگیای خودم به خودم بخندم... بلند و چنان که سفیدی دندانهایم معلوم باشد...
پ.ن: یکی از ملاکای ازدواجم قطعن اینه که بتونیم بدون "هیچ" مقصدی راه بریم و به هیچجا نرسیم...
- ۰۱/۰۳/۰۷