حائل

-میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست-

حائل

-میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست-

کلمات کلیدی
بایگانی
آخرین مطالب

هو الحبیب

 

آقای معلم انشا می‌گوید: «اینهمه نوشتن از بهشت زهرا خیلی تجربه می‌خواد. هشتاد سال». داستانی نوشته بودم از مرگ. از غسالخانه. از گره کفن. از لحد. «حالا تو اینا رو از نزدیک دیدی واقعا؟». و من فکر می‌کنم به جنازه نیم مرده‌ام روی تختِ «دوست داشتن». مرمر سفید. جا به جا لک افتاده از خون. ردی از رنگ صورتی تا روی زمین. غسال‌ها همه در طوافم. هوا، مملو از بوی کافور. بخیه‌های تن، همه پاره شده. خون آلود. وحشتناک. غسالی می‌پرسد: «چی شده این بچه؟ سنی نداره که». «سِن» به عربی، همان دندان است. من دندان کشیده‌ام روی روحم... با تیزی نیش، پاره‌اش کرده‌ام. و حالا غسال متعجب زل می‌زند به من؛ به سوراخ‌های جا به جای تنم.

 

نمی دانم چه رسمی است که من شب‌های تولد، گریه‌ام می‌گیرد. مثل سد شیراز؛ که یک شبه فرو ریخت. من هم یک شبه فرو می ریزم؛ به اندازه تمام باران‌های نیامده. به اندازه ساختمان‌های ساخته شده در مسیر رود. اما حالا، مجالی نیست برای نوشتن اشک‌ها. برای ماجرای مردن در غسالخانه. امشب زمانی است برای نوشتن از خوشی‌ها و هیجان‌ها...

 

اول از همه... یک ساله شدنِ کلماتم، مبارک. 

دوم از همه... تا شب یک سالگی اینجا، فرصتی برای صحبت خودمانی با نویسنده‌ها نداشته ام. نمی‌دانم در کتاب‌هایشان، چقدر حس می‌خوابانند پشت کلمات. احساسات آدمی محدود است. ( هیچ لزومی ندارد امشب طوری بنویسم که بقیه خوششان بیاید  (((((: ) محدود است و باید تقسیم شود میان همگان. میان گیسوهای دلبر، چشم‌های دلبر، پروفایل دلبر، روسری دلبر، دست‌های دلبر، لاک دلبر، خنده‌های دلبر، اموجی‌های دلبر و همه چیزِ دلبر. باید تقسیم شود میان همگان. میان دلبر و دیگران. میان مامان و بابا. میان امین و مامان فرشته و خاله و دایی و مهدی و رضا و محمد. میان آن مادر بزرگِ دیگر و باباحاجی و عمه و عمو و پارسا و پویا. میان رفقا. میان معلم‌ها. و نویسنده‌ها حتمن، کلی آشنای دیگر هم دارند؛ برای تقسیم احساسات. من اما محدودم در این تقسیم. و انبوه احساسات، می‌ماند برای کلمات. برای ریخته شدن به پای هرچیزی که اینجا نوشته می‌شود. پس اگر غمگین نوشته‌ام و خوانده‌اید؛ بدانید و آگاه باشید... تمام غم عالم آن روز بر روی دلم خراب بوده. اگر عاشقانه نوشته‌ام و خوانده‌اید؛ بدانید و آگاه باشید... که از دیشبش، ده بار عشق را مزه مزه کرده و قورت داده بودم. اگر از شادی نوشته‌ام؛ از تمام بغض عالم مُنفَک بوده ام آن روز. اگر از نبودِ کسی نوشتم، مطمئن باشید... آن روز طوری او را خواسته ام، که فرهاد شیرین را. کلمات بخش زیادی است از احساسات من...

سوم از همه... شک نکنید که هرچه نوشتم، سراپا واقعیت بوده. اگر از دختری نوشتم ایستاده بر جدول خیابان؛ روسری‌اش رمیده؛ برگ‌ها همه در طوافش، یقین کنید واقعیت بوده. که من اصلا زنده‌ام به خیال. (عاشق این جمله ام. «من زنده ام به...» XD ) خیال و واقعیت در من مُنفَک نیست. بیشتر از نویسنده‌اش حتی؛ من قبول دارم «المجاز قنطره الحقیقه» را. البته من هیچ وقت اشتیاقی نداشتم به گذر از پل؛ برای رسیدن به حقیقت.

چهارم از همه... خیلی دوست داشتم بدانم اینجا را چه کسی می‌خواند، اما... کامنت‌ها و نظرات و تماس با ما و اسم نویسنده، همه مخفی و بسته است. هرآنچه می‌توانست راهی باشد به شناخته شدن را، بسته‌ام. ولی... به هیجان پشت تک تک کلمات اینجا قسم؛ که اگر حتی یکبار، چشم‌های قشنگ‌تر از دریایتان را دوخته‌اید به اینجا؛ اگر حتی یکبار، اشتباهی پایتان باز شده به قلمرو کلمات من، یک دنیا ممنونم ازتان. از قدم رنجه‌تان متشکرم. از بخشیدن چشم‌هایتان به سیاهی کلماتم، متشکرم. به اندازه تک تک کلمات دنیا، متشکرم ازتان، رفقا و عزیزان من...

پنجم از همه... از مادر و پدرم، سعید نیکخواه آزاد، خانم صدیق، آقای قرائیان، سیدسروش طباطبائی پور، علیرضا هاشم زادگان، راضیه سادات میری، مرتضی برزگر، استاد فیضی و همه کسانی که کلمات را به من هدیه دادند، متشکرم. از تمام کسانی که در روزها و شب‌های گذشته، کلمات مرا خواندند و تشویقم کردند، متشکرم. از همه کسانی که کلمات مرا خواندند و بی تعارف نقد کردند، متشکرم. بدانید و آگاه باشید... که تشکر من، ناشی از تعارفات مرسوم هر روز نیست. و اگر تشکر می‌کنم، جایی حوالی عمیق ترین نقطه دلم، متشکر است ازتان.

آخر از همه... این کلمات برای همو است که من، جز به او شناخته نمی‌شوم. همو که «منِ پیش از او» به دنیا آمدن است و «منِ پس از او»، مرگ. «کَلا». اشتباه کردم. «من پس از او»، هیچگاه نیست. شاید پس از او، بدنی باشد هنوز که راه برود، دهانی که حرف بزند و چشمی که ببیند. اما والله العلی الظیم... جانی نیست که زنده باشد و نفسی نیست که برآِید. که بر هر نفسی که برمی آید نقشی است از او. و روی هر کلمه‌ای که نوشته می‌شود، نشانی از عشقش. پس برهر نفس واجب است خواستنش. و دوست داشتنش. و آرزو کردنش. و یواشکی، پرستیدنش. از او ممنونم که بهانه‌ای است برای کلمات من. از او ممنونم، که عشقش آنقدر قلبم را مچاله می‌کند، که چاره ای نمی‌یابد جز تخلیه شدن با کلمات. ممنونم از او که من باشم و نباشم، عاشقم است. و عشقش، مرا بر آن می‌دارد که در همه چیز بهترین باشم. غرور نگاهش بر من، برآنم می‌کند که تمام دنیا را به آتش بکشم. و در خاکستر باقی مانده، نرگس و نسترن بکارم. شاخه‌ای جدا کنم برایش و تقدیم کنم به دستانش؟ هرگز... که بریزم جلوی قدم‌هایش. که زمین تاریک است برای قدم‌های او. همین شوق که تصور کنم، به من فکر می‌کند، ناگزیرم می‌کند از دلبری کردن. از بهترین بودن کنارش. این روزها شاید، آخرین روزها باشد تا تبدیل شدن نقاشی روی دیوار به عکسی رنگی. به رنگ. این روزها آخرین روزهاست تا بیاید. و بخواند... «اقرا». که وحی هرگز از زمین برداشته نشده است... اما اگر نیامد، شاید این روزها اولین قدم‌ها باشد تا «حائل». برای شکستنش. که حافظ نوشته بود: «میان عاشق و معشوق...». به نام الله و به عشق «او». همو که حروف نامش نیست به جز «د» «م» «ه» «ی»...

 

مرا خیال تو

هو الحبیب

 

تمام تئوری‌ها، قبل از عاشق شدن است. قبل از لحظه مقدس نقض شدن فیزیک؛ انعکاسِ سیاهی در سیاهی، چشم در چشم. تمام نظریه‌ها، متعلق است به قدیم؛ پیش از عرق کردن دست‌ها در همدیگر. آهنگ ‌ای عاشقانه، همه مقدمه است، برای رسیدن. همه چیز بی‌اعتبار می‌شود پس از او، پس از اولین آغوشش. بعد از رسیدن، آهنگ های بانی نمی‌ماند. شعرهای حافظ نمی ماند. دیوان شمس جایی برای ماندن نمی‌یابد. تنها، اوست که می‌ماند...

 زندگی و آرزوهای من هم مربوط می‌شود به قبل از تو؛ قبل از رسیدنت به اینجا؛ قبل از رقم خوردن غبار پیراهنت به عنوان سوغاتی. پس از آن، همه چیز بی‌اعتبار است. خوب بودن، بی‌اعتبار است. بهشت و جهنم بی‌اعتبار است. ثواب و گناه بی‌اعتبار است. پس از تو، دیگر نه رمقی هست برای جنگیدن، نه رغبتی. جنگیدن برای خوب بودن، برای به چشم تو آمدن. برای دلبری کردن. جنگیدن با دل، با هوا. پس از تو رمقی نیست برای حیات به معنای امروزه‌اش. بعد از تو، من خواهان مرگم... خواهان مردن کنارت، برایت...

من زنده‌ام به افشاندن گرد نبات به چایی‌ات. به جفت کردن کفش‌هایت پشت به در. پس از تو، من توانی ندارم برای خوب بودن. من خواهانم به برایت. به تنفس بازدمت توی اتاق. پس از رسیدنت، شعرهای عاشقانه بی‌معنی اند. کلمات، هیچ نمی‌ارزند. تو انقطاعی هستی طولانی میان من و من... منِ جنگجو و منِ عاشق. من پر از هیجان، و منِ عاشق. منِ بی تاب و منِ عاشق. من پس از تو، دیگر بیقرارت نخواهم بود. دیگر هرلحظه برایت نخواهم مُرد. پس از تو خواهم پرداخت به شمارِ نفس‌هایی که بازدمِ تو فرو رفته است به سینه‌‌ام. من اُوِه ام پس از وصال سونیا. که ول کرد عالم را، قیل و قالش را. مناظره‌های انتخاباتی‌اش را. 

شاعری می‌نویسد: «مرا خیال تو، بیخیال عالم کرد...». و به راستی پس از تو، دنیا چه چیز دارد برای تصور کردن؟ برای تماشا کردن؟ گیسوهای آمازون پرپشت تر است تا بلندیِ موهای تو؟ اهرام ثلاثه متناسب‌تر است یا سه گانه قرنیه، سفیدی و مژگان تو؟ ارتفاع کدام برج در عالم می‌رسد به قدِ بوسه‌ای بر محل رد شدنت از زمین؟ نقش‌های کدام کلیسا زیباتر است از رنگ آمیزی صورت تو؟ به خدا قسم هیچ کدام. نه قسمِ من، که سوگند مولانا... «والله که شهر بی تو مرا حبس...» و برای من هم... 

 

پ.ن: حالا که این کلمات را می‌خوانی، من با تمام عالم به جنگم. با خودم به جنگم. پر توان و خستگی ناپذیر...

 

مانا

هو الحبیب

 

سلام؛

 

مانیِ عزیزتر از جانم...

قسم به هول و به وحشت؛ که خورشید پس از تو کمرنگ‌تر تابیده است. قسم به موهای ریخته توی صورت و چشم‌های پلاستیکی گرد؛ که زمین پس از تو دریده‌تر شده است. قسم به درخشش چاقو و بازتاب صدای خنده؛ که کلمات پس از تو بی‌ارزشند. حالا که نیستی کلمات فراری‌اند به سویت، به سبزگی خوزستانی‌ات، به عصمت چشم‌هایت...

ما همه با تو ترسیده‌ایم. وحشت تو، آتشی است بر خنکای آرامش ما. ما قلبِ تو ایم، آن هنگام که تند می‌زند... قلب تو ایم آن هنگام که می ‌ایستد. قلب تو ایم آن هنگام که سپرده می‌شود به خاک. «من الهک؟» و ما همه به جای تو جواب خواهیم داد، او...

همو که غیرت دارد روی خون علی اصغر(ع)، همو که حسینِ ثارالله(ع) غلت زد میان خونش و صبر کرد. خون فوران کرد از زخمِ سر علی (ع) و تحمل کرد. همو که علی اکبر(ع) پراکنده شد میان خاک و تاب آورد. به علی اصغر(ع) که رسید اما، غیرتش جوشید میان زمین و آسمان. پر کرد تمام جهان را. که اگر یک قطره بیفتد بر زمین، حسابتان با من است. که بچه‌ها فرق دارد قصه شان... که او ولیِ دم بچه‌هاست، ولیِ قلب بچه‌هاست...

 

مانیِ نفسِ من...

نفس تک تک ما گره خورده است به نفسِ تو؛ همان لحظه که ایستاد. ما، تو ایم در اجسام گوناگون. تو ایم به شکل‌های مختلف. ما با تو جان گرفته‌ایم تازه. چه کسی محکوم کرده است ما را به سکوت؟ ما را به نگفتن دردهایمان؟ ما را فریاد نکردن نجاست‌ها؟ تو صدای مایی، کلمات ما، قصه‌های ما، خنده‌های ما. تو دقیقن شکل و شمایل مایی میان خاک. مایی که طردمان کردند در هرزگی دنیا. ما مومنیم به پیامبری تو. رهبر ما، سنش هنوز از سیزده سال فراتر نرفته. تو عشقِ خدایی به آفرینش، در کالبد تن. تو وحی پیامبری در حرا. «اقرا...»

 

ما با تو موسیقی شده‌ایم، متوازن. موزون. تو زبان بریده شده ما را پیوند زدی. ما تو را فریاد خواهیم زد. ما تک تک آنها را که مفهوم کلمه «کودک» را نمی‌فهمند، می‌کشانیم به محکه نظامی. بدون دفاع. «باین ذنب قتلت؟». ما تک تک آنها را که بمب می‌ریزند روی بچه‌های یمن، محکوم می‌کنیم. همه آنها که موهای دخترانشان را خاکستری می کنند با خاک، محکوم می کنیم. محکوم می کنیم به لالایی خواندن برای عروسک ها. به شیر گذاشتن در دهان پلاستیکی اسباب بازی‌ها. به آغوش. به عشق. به ایستادن کنار در مهد کودک. «اقرا...». خواهیم خواند به نام الله. و با کلماتی «مانا». به یاد ایستادن قلبی میان پس کوچه‌های اهواز...

 

پ.ن: مانی نفسِ من... قلب ما پس از تو اشتیاقی ندارد به تپیدن؛ جز برای زدودن دستانی تاریک از روی گلوهایمان...

هو الحبیب

 

در میان دعوای روحانی و راستهای افراطی؛ در تضاد شعرهای مطیعی و جنتی؛ میانِ تحلیل کلمه «وطن»، من به تو فکر می‌کنم...

 

وطنِ من...

 

«باز هوای وطنم... وطنم... وطنم... آرزوست»

تو وطن منی. وطن آنجایی که آرام می‌گیرند آنجا، که غریب نیستند درش. و من جز در آغوشت کجا غریبه نیستم؟ کجا جز در نزدیک ترین فاصله به سیاهی چشمانت، می‌شناسند من را؟ هیچ کجا. سوگند به لحظه روشن شدن گوشی موبایل و نبودِ هیچ نوتیفیکیشن پیامی، هیچ کجا. به لحظه کم آوردن در کلمات و جمله تکراری «دیگه چه خبر؟»، هیچ کجا. تو تنها وطن منی. تو همان جایی هستی که مغازه‌دارهایش مرا می شناسند؛ همان جا که زبان من و چشم های تو یکی است؛ همان جا که حق رای دارم...

 

 

 

هو الحبیب

 

«عارف مثل ماه است، میان ستاره‌ها». کلمات خدا را که دانستم به «انصاری همدانی»، تست‌های شیمی به یادم آمد. تراز ادبیات. استوری‌های اینستا. فیلم‌های سینما. اخبار سیاسی. رمان‌های روز. کلمات خدا را که دانستم به انصاری همدانی، دلم غنج رفت برای تنها بودن با تو، برای نشستن کنارت. برای خالی شدن فکرم در میدان جاذبه خواستنت. کلمات خدا را که دانستم به انصاری همدانی، به چله گرفتن فکر کردم حوالی نجف، در حجره‌ای نوسازی نشده. با دیوارهای رنگ ریخته. به چله پشت چله فکر کردم نزدیک نجف، مثل سیگاری‌ها. سیگار پشت سیگار. ذکر پشت ذکر. تسبیح پشت تسبیح. کلمات خدا را که دانستم به انصاری همدانی، بین الحرمین به یادم آمد. با نذر قاضی که مساحت آنجا را بیابد با مرکز پیشانی‌اش... و من چه دلننگم‌ به او. همو که برای ستاره‌ها هم خداست، برای آنها که نور زیادی ندارند، برای شهاب سنگ‌ها. برای غبارهای بخی، برای سنگ‌ها حتی. برای من هم...‌ سنگی، یخ زده، سیاه...

کلمات خدا وسیه‌ای است برای انتقال به حوزه نجف. جایی کنار قدم‌های قاضی. پا به پای سلوکش. شاید باید اینجا را برای همیشه گذاشت و رفت. بگذاریم و برویم. مایی که زندگی میان ترمز ماشین‌ها برایمان عادی نشده؛ مایی که هنوز عاشق می‌شویم؛ دوست بلد نیستیم باشیم. باید بگذاریم و برویم؛ مایی که فیلم‌های حاتمی کیا را دوست داریم. مایی که آهنگ های تتلو را نمی‌فهمیم. باید برویم؛ مایی که عاشقیم بر لباس سفید عروسی. بر افسانه شاهزاده‌ای با اسب سفید. ما که ایمان آوردیم به زندگی. به طعم بستنی یخی در سرمای اول صبح پاییز. به پرسه زدن میان چراغ‌های سوخته خیابان. به گرمی نان سنگک توی دهان. ما مومنیم به عشق. به توصیف لاکی شاتوتی رنگ. به تضاد و تناسب در بلوری پیشانی و سیاهی چشم. به خلوتی چالوس. اینجا را باید گذاشت و رفت...

کلمات خدا، آتش است. بر ما که زندگی‌هایمان شبیه است به کمربند زحل. سنگ‌های پاره پاره. بی‌ارزش. در طواف سیاره. تکراری و تکرای. کلمات خدا، آتشی است بر آرزوهایمان. آرزوی تکراری برنده شدن، بهترین بودن. آرزوی هزارباره دوست داشتن. کلمات خدا، آتشی است بر ارزش‌هایمان. تئوری های هرروزه‌مان. کلمات خدا، آتشی است بر تصور خودمان در آینده. که ما هرچه بشویم، «عارف، مثل ماه است، میان ستاره ها»

من متعلقم به کوچه پس کوچه‌های نجف. به ردپای قاضی روی خاک. به ارتفاع بلند قبرش. به زیارتنامه کنار مزارش. به عکس نصب شده‌اش روی دیوار. متعلقم به وادی السلام. به قبرهای تکه تکه‌اش. من زنده‌ام برای حروله میان حرم و وادی السلام. طواف دور ایوان امام علی(ع) . زنده‌ام به گم شدن در مسیر حرم و قبرستان. به پیدا شدن کنار قبر قاضی. به قاضی. به قاضی. به قاضی... 

قاضی تجسم تمام آرزوهای من است. آرزوهای نوع دوم. آنها که می‌دانیم نمی رسیم بهشان. ولی دوستشان می‌داریم. شبیه پسرکانی ماتم زده؛ در بزک کردنِ دلبرشان کنار دامادی که خودشان نیستند. قاضی تجسم هر خیال خوشی است که به فکر من رسیده. برایند تمام جهت‌های زندگی‌ام. لبخند قاضی، خنده‌ای است بر تمام دلواپسی‌های 3-4 ساله من. گریه‌اش، سِیلی است در مسیل روزمرگی‌هایم. من زنده‌ام به قاضی. به انصاری همدانی. به گریه‌های شبانه‌شان. به سینه‌های سوخته‌شان. به عطششان به خدا. به ماه بودنشان میان ستاره‌ها...

من وصیت نامه‌ای برای نوشتن ندارم. وصیت من، آرزوهایم در قبری میان بهشت زهراست. وصیت من، خنده سیاه و سفید قاضی است؛ نقش بسته روی تابلویی به قطر زندگی نکردن‌های من. به اتلاف تمام روزها و شب‌های گذشته. که حافظ نوشته بود...

«

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد...

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود...

»

 

پ.ن : کلمات این خط خطی فاقد هرگونه ارتباط و انسجام اند.

هو الحبیب

 

این روزها بیش از همیشه به معنای «استقلال» میکنم. به شعارهای نقش بسته حوالی میدان انقلاب. به سرخ و سیاه کردنِ دیوارهای سفیدِ شهر. «نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی». و آنگاه نگاهم می‌افتد به دایره سرخ میان سفیدی؛ که نماد شرق است. و ستاره هایی در آبی آسمان که نمادی است از غرب. ما محتاجیم به شرق و غرب عالم؛ نه برای تعامل. نه برای صلح. نه برای رفت و آمد کشتی‌هایمان. که برای دوستی‌هایمان. برای فوروارد کردن شعرهای پریشان به دلبر. فرستادن نت‌های موسیقی به رفقایمان. ما به شرق و غرب محتاجیم برای خواندن اخبار. برای روزمره. 

تاریخ پر است از آنها که بسته‌اند. سانسور کرده‌اند. فلیتر کرده‌اند. حصر کرده‌اند. کشته‌اند و خفه کرده‌اند. همان‌ها که روزی آستین کوتاه پوشیدن میان خیابان را جرم می‌پنداشتند. همان‌ها که روزی معجون را ممنوع کردند. فروشش را، خوردنش را. تاریخ پر است از مردمی با افکار پوسیده و دل‌های زنگ زده. پر است از رگ‌های بیرون زده از پشت غشای جهل روی تمام بدنشان. آنها که هنوز مسلمانی را به ریش می‌دانند و عقیق. آنها که در غریب ترین دوران کشور، طرحی تصویب می‌کنند دو فوریتی؛ برای تغییر نام فرودگاهی در تهران. همان‌ها که دغدغه‌شان شاسی ماشینشان است.

روی سر در وزارت خارجه همان شعار را نوشته‌اند که اول گفتم. برائتی از شرق و غرب عالم. و ما روزمره‌مان گشتن است میان سرورهای مختلف. روزمره‌مان جستجو است برای کشوری که دست رد نزند به التماسمان. که قبول کند تمنایمان را. جناب ژاپن، جناب آمریکا، جناب انگلیس... اجازه هست آیا که سلامی کنیم به رفیق‌مان؟ که ساعت قرارِ ولیعصر را با دلبر هماهنگ کنیم؟ جناب فنلاند، جناب ایتالیا، جناب سنگاپور... اجازه می‌دهید آیا که حال بابایمان را که رفته مسافرت بپرسیم؟ که حال دخترمان را از سرکار بپرسیم؟ اجازه هست آیا که دلمان شور مامان را بزند؟ هست آیا که دلمان تنگ شود؟ برای رفقای دبستانمان مثلا؟ برای معلم‌های راهنمایی؟ برای دخترِ خوابیده در صدای مامان بزرگ؟ اجازه هست آیا؟ بله قربان؟

 

«استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی»... و اسلام این روزها از همه غریب‌تر است. شمایی که به اسم دین، رفاقت‌های ما را تعطیل کردید... نمی‌دانید مگر که کاربرد فیلترشکن برای چه بوده است؟ نمی دانید آگهی‌های فیلترشکن چه چیزی را تبلیغ می کنند؟ چیزی که شما ساختید به اسم دین، کفر است. «کان الفقر، ان یکون کفرا...». نخوانده‌اید مگر؟ که فقر نزدیک است که کفر شود. و شما به چه مشغولید این روزها؟ به فیلترِ فیلترشکن‌ها؟ به بستن اینستاگرام؟ وای بر شما... شمایی که فیلتر ماسک را در دادگاه تاب نمی‌آورید. و پس از شما، وای بر ما... وای بر مردمان کشوری که اصلی‌ترین رابط حرف هایشان، فیلتر است. به چه حکمی؟ به حکمِ شخصیتی دادگاهی. با پرونده‌هایی زرد و سفید رو به رویش...

و من به جای شرق و غرب عالم، از شما «بری» ام. «برئت الی الله» منکم. از تک تک شمایی که جاهلید به دین. به عشق. به آزادی. به دلتنگی. «برئت الی الله» از تمام شمایی که می‌ترسید از شناخته شدن. از شنیده شدن اخبارِ سفره انقلاب. همه شمایی که بر خلاف «امام»، متنفرید از یاد دادن و یاد گرفتن. متنفرید از دانستن. که می‌دانید زیر پیراهنتان چه پنهان کرده‌اید. لیاقت شما بی خدایی است در خیابان‌های کانادا. شما شایسته‌اید به پایان بندی محمدرضا شاه. به التماسِ کشورهای مختلف برای راه دادنتان. به دور انداخته شدن از کشوری به کشور دیگر. شمایی که ما را مجبور کردید به التماس. نه به خودشان، که به سرورهایشان. به آی‌پی‌هایشان. و «کاپیتالاسیون» مگر جز سپردن اختیار بود به مردمانی غریبه؟ و ما حالا چه داریم پس از لغو کاپیتالاسیون؟ 

اما بعد... اگر گمان کرده‌اید که بسنده خواهیم کرد به برائتی از شما؛ بسنده خواهیم کرد به پل صراط. پسنده خواهیم کرد به برد شکایتتان پیش امام زمان(ع)؛ سخت در اشتباهید. که شما اصلا باوری ندارید به دین. به خدا. به صراط. به امام زمان(ع). ما بازوهایمان را گره خواهیم کرد در هم؛ و فریاد خواهیم زد... که شما صدای معمول را نمی‌شنوید. خدا پوششی ایجاد کرده است بر گوش‌ها و چشم‌هایتان. «من بین ایدیهم سدا، و من خلفهم سدا». شما نمی‌شنوید و نمی‌فهمید غیرت باد کرده توی رگ های ما را. غیرت به دین. به کشور. نمی‌فهمید که ما روزی بزرگتر خواهیم شد. آنقدر بزرگ که قدمان برسد به هاله تقدسی که کشیده‌اید دور خودتان... آنگاه شما خواهید بود و التماس به شرق و غرب عالم برای راه دادنتان...

متولدِ 1382

هو الحبیب

 

متولدِ 1382...

و من فکر میکنم به دندانه «3» که بیفتد و بشود «2». دندانه «2» که بیفتد و بشود «1». من، متعلق به سال 1382 نیستم. من باید جایی حوالی میرزای شیرازی به دنیا میآمدم؛ همانجا که نوشت: «الیوم...». میبوسیدم سیاهی چشمت را. «کسی که تو رو داره رو چه به تنباکو؟». تو می‌خندیدی و برق دندان‌هایت قلاب می‌شد به سالها بعد. به صدای بلند صلوات بعد از روشن شدن چراغ‌ها؛ سال 63. لحظه‌ای میان آژیر قرمز. که آهن‌پارهِ ترکشی را بردارم؛ داغ و سوخته. «به نام الله. پاسدار شهیدان». جوهر رنگ باخته خودکارِ بیک جا خوش کند روی ترکش؛ «خانمِ دخترِ همسایه‌مان...». عرق کنم تا کنار درِ خانه‌تان؛ زنگ در را بزنم؛ ترکش را بگذارم روی پله جلوی در. به رسم تبرک، دستی بکشم به آنجا که چادر نمازت شانه می‌کند موهای زمین را؛ و بدوم تا خانه‌مان. پنجره را باز کنم و بشمرم گل‌های چادر نمازت را. «3 تا، 4 تا...». گل‌های چادر نمازِ تو قلابی بشود به ناصرالدین شاه؛ چهارمین پادشاه قاجارها. قلابی بشود به روسری‌های عریض روزگارشان. به کلمات ناصرالدین شاه که سروده بود: «عقربِ زلفِ کجت با قمر قرینه...». من زل بزنم به چشم‌های قاجاری تو؛ که ماندند در تاریخ؛ استعاره‌ای. ناصرالدین شاه بنویسد: «تا قمر در عقربه، کارِ ما همینه...». من نگاهم از سیاهی چشم بیفتد به شکستگی گوشه ابروی راست، که می‌آمیزد با جوشِ جوانی، حوالی پیشانی.

 

من به این روزگار تعلق ندارم. به عشق‌های اینستاگرامی؛ به پر کردن دایره پروفایل با موهای بیرون ریخته. من درکی از «دوستی» با جنس مخالف ندارم. ترکیب غریب «ر» و «ل» را کنار هم نمی‌فهمم. من متعلقم به عشق‌های قجری، به عاشقانه‌ای در شکستنِ قلیان‌ها. من از آنِ روزگار «دایرکت» نیستم، از آنِ چت ناشناس تلگرام. من برای همان روزهای کلاسیکم؛ برای روزهای کنار هم نشستن، روزهای عرق کردن دست‌ها توی همدیگر.

 

شاید باید بروم؛ با سنگینی دلی برای دوست داشتن. نفسی برای در هم آمیختن. باید بروم و تک تک انسان‌‌ها را تنها بگذارم با حقارت دنیاهایشان. با عشق‌های اینستاگرامی، با چت روم‌های خاک گرفته، با پروفایل‌های قلابی. بروم و انسان‌ها را تنها بگذارم با معشوقه های یک ماهه، یک روزه. تنهایشان بگذارم با غرورِ لعنتی‌شان. «با اینکه دوستت دارم، ولی نمی‌تونم از همه چیِ خودم بگذرم که» باید بروم و تنهایشان بگذارم با «من»هاشان. که من موحدم در دوست داشتن...

هو الحبیب

 

سعاد الصباح می‌نویسد: «اگر نتوانم فریاد بزنم «دوستت دارم»، دهانم به چه کار می‌آید؟». من به سوال اساسی «ثم ماذا؟» فکر می‌کنم و آنگاه تو به یادم می‌آیی؛ با زخم‌هایی تکه تکه؛ مثل قبرهای دانه دانه بهشت زهرا؛ افتاده روی زمین. تو به یادم می‌آیی با این پرسش مهم که اگر عشق نباشد، به چه کار می‌آید زندگی هایمان؟ سر مگر جز برای این است که بیفتد جلوی پای معشوق؛ سجده کنان؛ و چشم‌های روی سرِ بریده شده بچرخند به دنبالش؛ نیابند او را؛ خونِ پیشانی بگیرد جلویشان. چشم مگر جز برای این است که دردی بنشیند میان سیاهیش؛ قرمزِ مخفی درونش، راه بیفتد بیرون؛ بشود خون. من به خون فکر می‌کنم...

 

دوباتِن در میانه جُستارهایش، معشوق را همو می‌نامد که مطهَر است و مطهِر؛ همو که بی‌عیب است، و بی‌عیب می‌کند ما را. دوباتن می‌نویسد ما عاشق می‌شویم چون خسته‌ایم از دیدن عیب‌های دیگران؛ از دیدن حقارت دنیاهاشان؛ از حرف‌هایشان، داستان‌هایشان، شعرهایشان. ما عاشق می‌شویم چون عاشقیم بر عصمتِ کسی میان تاریکی دیگران. و من باز به تو فکر می‌کنم. به خستگی از زندگی خودم، از آرزوها، از کلمات، از اشعار، از همه چیز. به این فکر می‌کنم که رسیدن تو به من وراثتی نبود؛ مولانا می‌نویسد: «دلِ من گرد جهان گشت...» و دل من هم...

 

محبوبِ عزیز من...

تو از تمام جهانیان، نه. تو از تمام مفاهیم جهان، نه. تو از تمام آنچه ما سِوَی الله در جهان است، خواستنی تری. تو از کافه‌های دودگرفته شمالِ شهر خواستنی تری؛ از چنارهای ولیعصر خواستنی تری. تو از چادر نمازهای امام زاده صالح خواستنی تری. از خلوتی نیمه شب چالوس خواستنی تری. تو از برنده بودن، خواستنی تری. تو از کلمات، خواستنی تری. تو از شیرینِ فرهاد، لیلیِ مجنون، آیدای شاملو، خواستنی تری. تو از عاشقانه‌های دیکنز، شعرهای محمود درویش و از «محبوبِ» محمدصالح اعلا، خواستنی تری. من تمام کوچه پس کوچه های شهر را گشته‌ام، در تمام کافه ها، قهوه خورده‌ام و تمام عاشقانه‌های جهان را خوانده‌ام. رسیدن تو به من، وراثتی نبود. من دنبالت گشتم. تمام شهر را. 

 

و پس از پیدا کردنت؛ مثل یعقوب که بعدِ سالها یافته بود یوسف را؛ سخت در آغوشت گرفته‌ام. سرم را گذاشته‌ام روی شانه‌ات. نه. «کلا؛ انه تذکره»، این فقط تصوری بود که آمد و رفت. من در میان کدام قنوت، وصال خواستم؟ موقع فوت کردن کدام قاصدک، آغوشت را تصور کردم؟ هیچ کدام. مگر نه اینکه ما موحد شده بودیم در آرزوها؟ تنها یک آرزو. و آن جز سری بریده جلوی پای تو و چشمانی که بچرخد در کاسه چشم، برای یافتنت، نیست...

هو الحبیب

 

پارسال، جای نرگس‌ها توی باغچه خالی بود. مامان بزرگ می‌گوید قهر کرده‌اند. نرگس‌ها گاه و بیگاه قهر می‌کنند؛ ما را می‌گذراند در انتظار. در انتظار چیدن چند شاخهشان برای مامان، هدیه دادن یکی دوتایشان به بابا. در انتظار ریختن گلبرگ‌هایشان میان سجاده نماز. ابتهاج می‌گوید: «نیامدی و دیر شد». انتظار برای نرگس‌ها سخت نیست؛ ترسِ از دیر شدن است که می‌کشد ما را. که امروز هم گذشت، و امسال هم و دیر شد... نرگس‌ها نیامدند. بهمن امسال هم برف آمد، اما ترکیب نشد با طلایی نرگس‌ها.

.

و حالا عمری است کسی نیامده. جای خالی‌اش سالهاست میان باغچه توی چشم می‌زند. همو که ما را گذاشته در انتظار. که ما ابایی نداریم از انتظار، ما از دیر شدن می‌ترسیم. از آمدن جان به لب؛ «اذا بلغت الحلقوم». ترس از فرشته مرگ. که بازجوییمان کند. «چندبار بغلش کردی؟». بعد زیر نگاه پر از علامت سوال ما دستی بکشد به ریش پر پشتش. «پس چیکار داشتی می‌کردی اینهمه سال؟». و ما مرور کنیم تمام روزها و شب‌ها را. تمام تست‌ها. تمام ضریب‌ها و ترازها. تمام پیرنگ‌ها و داستان‌ها. و بعد گریه‌مان بگیرد. فرشته مرگ بسوزد دلش. «حالا اشکال نداره. شاید اونور...». ما آرام نشویم اما. که اصل این دنیا بود. که او در این دنیا پیدا کردنی بود. فرشته مرگ حتما می‌آید می‌نشیند کنارمان. دست می‌کشد روی موهای سفید شده‌مان. «اشکال نداره عزیزِ من... وقتی بیای، صدای پاهاتو می‌شنوه حتما. می آد پیشت...». 

این کلمات مثل بوی قرمه سبزی همسایه که ما را یاد دستپخت مامان بزرگ می‌اندازد، کلماتی را به یادمان می‌آورند غریب. شبِ نیمه شعبان، حوالی آسمان. «وقتی می‌آی صدای پات...». و من فکر می‌کنم به صدای پای او. صدای پای او در قنوت نماز. صدای پایش میان عاشقانه‌های «پُل اِلِوار». صدای پایش در پس زمینه دلبری‌های سعدی. فرشته مرگ، لبخند می‌زند. نگاهی می‌اندازد به ساعتش: «فکر کنم به اندازه یه آهنگ وقت داشته باشیم...». 

«انگار نه از یه شهر دور، که از همه دنیا می آد...». و من فکر می‌کنم که راه دوری لازم نبود برای به آغوش کشیدنش. برای اشباع شدن تمام آرزوهایم. که صدای پای او از تمامی شهرها می‌آید، از کلمات الوار حوالی قرن 20، «زلف آشفته» حافظ نزدیکی قرن 8 و دلتنگی‌های دیکنز حولِ آرزوهای بزرگ. «تا وقتی که در وا می‌شه... لحظه دیدن می‌رسه... هرچی که جاده ست رو زمین به سینه من می‌رسه...». و من فکر می‌کنم به تمام درهای زندگیم. که چرا پشت هیچ کدامشان نبود؟ که چرا هیچ جا نایستاده بود، تا در که باز شد، سخت در آغوشش بگیرم. شاعری می‌نویسد: «زین حلقه مکن رحم به من... تنگ‌ترش کن...». 

«نه من تو رو واسه خودم... نه از سر هوس می‌خوام...» و من فکر می‌کنم به تمام هوس‌های زندگیم. به هوس برنده شدن، هوس پایین انداختن چشم توی سینما کورش. هوس بهانه‌ی خریدنِ دوباره بستنی، کافه ویونای پالادیوم. فکر می‌کنم که تنها خواستنی که هوس نبود، همو بود. تنها رغبتی که رنگ مهتاب بود، نه رنگ من. مصرع بعدی آهنگ، گیر می‌کند روی زبانم. فرشته مرگ سرش را گذاشته میان دو بازویش. گوشه چشمِ چپش خیس شده. او هم نمی‌تواند بخواند اینجا را. که این از غریب ترینِ کلمات بشر است. بُرنده ترین احساسات آدمی. «عمرِ دوباره منی... تو رو واسه نفس می‌خوام...» و من فکر می‌کنم به دستان مسیح(ع). که می‌خواست کسی را از میان قبر بکشد بیرون. فکر می‌کنم به دم و بازدم مسیح(ع). نگاهم با فرشته مرگ گره می‌خورد. که آیا ردی از مسیح(ع) دارد؟ نشانی خیابانش را، پلاک خانه اش را. سرش را تکان می‌دهد. و دوباره ریش‌هایش را قفل می‌کند میان دست‌هایش. من فکر می‌کنم به خواستن کسی برای نفس. فکر می‌کنم به اسراف کلمات. که «نَفَسِ من» بی‌معنی است. که ما آدم‌هایی هستیم تغییر کردنی. که نرگس‌های باغچه دوسال اگر درنیامد، نسترن می‌کاریم جایشان. فکر می‌کنم که کلمات این شعر تنها در نزدیکی فرشته مرگ معنا پیدا می‌کنند. آنجا که ازمان می‌پرسد: «پس یه عمره...». 

«وقتی تو نیستی قلبمو... واسه کی تکرار بکنم؟» و من فکر می‌کنم به تکرار کلماتم برای یک نفر. به تکرار حروف فقط برای همو. به تکرار نمازها و  روزه‌ها برای او. به تکرار گزینه‌های پشتِ هم تست برای او. به اینکه من او را خواستم. خواستنی برآمده از نَفَس. نیامد چرا پس؟ چرا دیر شد؟ ابتهاج نوشته بود: «نشسته ام به در نگاه می‌کنم...». من ایستادم اما. حروله کردم تا در. چشمیِ در را بوسیدم که تصویر او را چا داده بود در خودش. من، چشمانم را بستم. که او را ناگهان ببینم. دستگیره را هل دادم پایین. و خم شدم تا برآمدگی جلوی در را ببوسم، که لبم را نقاشی کنم با شاهکار قدم‌هایش. ابتهاج می‌نویسد: «دریچه آه می‌کشد...». او پشت در نبود. دریچه آه کشید. و من خم شدم تا سجده کنم بر برآمدگی جلوی در؛ که خیال او قدم گذاشته بود آنجا. که شوق آغوشش مجسم شده بود. 

«وقتی تو نیستی قلبمو... واسه کی تکرار بکنم؟ گل‌های خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم...؟» و من فکر می‌کنم به نرگس‌های مامان بزرگ. که حتما او هم کسی را نداشته برای بیدار کردن نرگس‌ها؛ برای چیدن چندشاخه نرگس. برای گذاشتن یک دسته نرگس پشت در. و واپسین کلمات غریب این شعر. که مانند آخرین کلمات می‌ماند حوالی سالن ترانزیت فرودگاه امام. شبیه آخرین کلمات پیش از سوار شدن به قطار. کلماتی که رفتن را نقض می‌کند و گزاره‌ای می‌سازد «ماندنی». چشمم می‌افتد به فرشته مرگ؛ ساعتش را نگاه می‌کند. زود باید تمام کنم آخرین کلمات را. «اگه تو رو داشته باشم... به هرچی می خوام می رسم...»