حائل

-میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست-

حائل

-میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست-

کلمات کلیدی
بایگانی
آخرین مطالب

فراخوان ساعت 2 را رفتم. از ایستگاه مترو شادمان تا کمی بعد از توحید را رفتیم و برگشتیم. نزدیک دو ساعت شد. الان هم چند دقیقه‌ای می‌شود که بعضی همسایه‌هایمان دارند شعار می‌دهند. 

چند روزی است یکی از مداحی‌های محسن مدام توی ذهنم پخش می‌شود. البته مربوط به فاطمیه است و ربطی به این روزها ندارد. «از کرامت بر جبین ما همه... ثبت کن هذا محب الفاطمه...» خدای قشنگم... من نه از اینها هستم، نه از آنها. اگر می‌خواهی عنوانی برایم بنویسی، همین را ثبت کن. ثبت کن هذا محب الفاطمه...

پ.ن: به نظرم این بیت ظرافت قشنگی دارد که همان کلمه «از کرامت» است. یعنی ما به این محبت و ولایت اهل نیستیم. تو اما ما را اینطور ببین. تو ما را اینطور بنویس.

پ.ن 2: روزگاری بود که هر روز در این وبلاگ می‌نوشتم! کاش این کار را دوباره انجام بدهم...

  • mosafer ‌‌‌‌‌

این چند روز دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رود. دقیقا مثل روزهای جنگ شده‌ام. من معمولا خوابم در طول روز زیاد نیست. مثلا اگر ظهر استراحتی بکنم، شب به راحتی خوابم نمی‌برد. اما روزهایی که حالم خوب نیست، ساعت‌ها می‌توانم بخوابم. انگار اضطرابم به شکل خواب بروز می‌کند.

فردا اینوری‌ها ساعت 2 فراخوان داده‌اند. آنوری‌ها هم ساعت 3. راستش من هیچ‌وقت نه اینوری بوده‌ام نه آنوری. در هیچ‌کدامشان جا نمی‌شوم. از سیاست‌های اینوری‌ها به شدت خسته‌ام. از تنش طولانی‌شان با دنیا و آمریکا. از انتخابات‌های بسته و فرمایشی. از وجود نداشتن دموکراسی. از اینکه آن آقا سالهاست خودش را نسبت به هیچ رسانه‌ای پاسخگو نمی‌داند. نسبت به هیچ انسانی حتی. از اینکه سالهاست با سیاست‌هایش اجازه نفس کشیدن به کشور را نداده. از ساختارهای غلط سیاسی و اجتماعی‌شان خسته و بیزارم. از اینکه سر موضوع بی‌اهمیتی مثل حجاب اینهمه هزینه دادیم بیزارم. از اینکه آن آدم صدساله رئیس شورای نگهبان است بیزارم. از صداوسیمایی که بیشتر از همیشه یک‌طرفه و جناحی شده بیزارم. از فیلترینگ بیزارم. از سیاست‌های غلط ارز رانتی و انرژی رانتی بیزارم.

با خودم که فکر می‌کنم دل خوشی هم از آنطرفی‌ها ندارم. با آمدن پهلوی چه چیزی قرار است درست شود؟ با حمله آمریکا چه چیزی درست می‌شود؟ ما هم می‌شویم مثل لیبی و عراق و افغانستان و دیگر کشورهایی که حمله کردند اما توسعه نیافتند. با آنها هم نمی‌توانم همراه شوم. 

401 هم همینطور بودم. برایم مثل روز روشن بود که حجاب اجباری سیاستی غلط و شکست‌خورده است. یک بار یکی از دوستانم اینطور گفت: «مسیر نابودی اسرائیل از برداشتن حجاب اجباری می‌گذرد.» بی‌نهایت با او موافق بودم. از طرف دیگر دلم نمی‌آمد برای این موضوع بروم توی خیابان و شعار بدهم. مثل همین الان در برزخ مانده بودم. آن روزها گذشت به هرحال. نمی‌دانم این روزها هم خواهد گذشت یا نه. نمی‌دانم پایان این روزها چه خواهد بود؟ آیا او خواهد ماند و سیاست‌های لجبازانه همیشگی‌اش را ادامه خواهد داد؟ یا خواهد رفت و ما به سرنوشتی مثل لیبی و سوریه امروز محکوم خواهیم بود؟

امروز داشتم تصور می‌کردم که مثل اردوغان که آن سال گفت: «صدای اعتراض شما مردم را شنیدم»، او هم بیاید و همین را بگوید. بگوید که صدایمان را شنیده. بگوید که قصد دارد لجبازی‌اش با دنیا را کنار بگذارد. بگوید که دست از اجبار کردن برداشته. اجبار کردن حجاب و دین به آدم‌ها. بگوید که انتخابات‌هایمان از امروز آزاد خواهد بود. بگوید که آن پیرمرد صدساله ناتوان را از شورای نگهبان بیرون خواهد کرد. بگوید که صداوسیمایمان از امروز آزاد خواهد بود تا هرکسی که خواست بتواند صدایش را به مردم برساند. بگوید که خودش از این به بعد به مردم پاسخگوست. نسبت به سیاست‌هایش پاسخگوست. بگوید که از این بعد هرچندماه یک بار نشست خبری خواهد داشت. می‌دانم که او هیچ‌کدام از این کارها را نخواهد کرد... او به سیاست‌های همیشگی‌اش ادامه خواهد داد تا شرایط حتی بدتر از امروز شود. تا معترضان عصبانی‌تر شوند. تا اموال مردم بیشتر تخریب شود. تا آدم‌های بیشتری کشته شوند...

اینها را نوشتم که ذهنم مرتب شود تا تصمیم بگیرم فردا چکار کنم. آن فراخوان ساعت 2 را بروم یا نه. الان نظرم این است که چه اینها بمانند و چه بروند و آنها بیایند، شرایط بهتر نخواهد شد. شاید اگر اینها بمانند، چند روزی شرایط بهتر باشد و بتوانیم به زندگی‌مان برسیم. نمی‌دانم. شاید فردا رفتم. نه به این دلیل که او را دوست دارم، نه به این دلیل که از سیاست‌های غلطش حمایت می‌کنم، فقط به این دلیل که او از بین «بد» و «بدتر»، «بد» است. برای اینکه بین شرایط فعلی ایران و سوریه، ایران را ترجیح می‌دهم!

  • mosafer ‌‌‌‌‌

آزاده‌ای نیست؟!

امیرالمومنین گفته است: 

الا حر یدع هذه اللماظه لاهلها؟ الا لیس لانفسکم ثمن الا الجنه... فلا تبیعوها الا بها...

-آیا آزاده‌ای نیست که این ته‌مانده غذا را برای اهلش رها کند؟ برای شما قیمتی به جز بهشت نیست... پس خودتان را جز به آن نفروشید...-

بله! ما خیلی گرون‌تر از این حرفاییم! گرون‌تر از دغدغه‌های الان من. گرون‌تر از این موضوعاتی که الان دارم بهشون فکر می‌کنم. کاش یه روزی ارزش خودمو بفهمم...

اینجا یه کم برای نوشتن ناراحتم، چون ممکنه بعضی‌هایی که نمی‌خوام بخونند. ولی این دغدغه دقیقن همون چیزیه که از فروردین و اردیبهشت امسال دارم باهاش کنار می‌آم. همون دغدغه‌ای که توی مسیر کربلا اذیتم می‌کرد. همون دغدغه‌‌ای که می‌خواستم توی کربلا واسه همیشه تمومش کنم، ولی نشد. دغدغه‌ای که موقع جنگ فکر می‌کردم دیگه تموم شده، ولی نشده بود.

باید دل، یک‌دله کنم برای محبت خدا. نمی‌دونم تا کی باید دنبال دنیایی باشم که به قول حضرت ته‌مونده غذاست. کی تموم می‌شه این دغدغه‌ها؟ این فکرا؟ این اذیت شدنا؟ این دنیا واقعن ته نداره. هر روز باید به خاطر یه چیزش ناراحت باشی. از هرچی که می‌گذری یه چیز دیگه پیش می‌آد و انگار تا بی‌نهایت ادامه داره. واقعن خسته شدم...

چقدر این متن پراکنده شد!

۲۶ مرداد ۱۴۰۴ (یک ماه بعد از کنکور دوره ۲۹)

  • mosafer ‌‌‌‌‌

خمار

این شراب را نه آنقدر به من داده‌ای که مستِ مست شوم نه آنقدر دور نگهش داشته‌ای که هشیار بمانم. خمار آن یک ذره شراب مانده‌ام و در انتظار کمی بیشترش. نه آنقدر به تو نزدیکم که چیزی غیر از تو مرا به خود مشغول نکند، نه آنقدر دورم که با غیر از تو خوشحال باشم. نمازم نه آنقدر باحضور است که پرواز کنم تا آغوشت نه آنقدر بی‌حضور که از روی عادت تمامش کنم. دلم نه آنقدر از محبتت پر شده که جای برای چیز دیگری نماند، نه آنقدر خالی است که دیگر چیزها به راحتی پرش کنند. همان خمار بهترین کلمه است. خمار شرابی که مدت‌هاست به من چشانده‌ای. شرابی که نه توانسته‌ام بیشترش را بگیرم نه آنکه مستی‌اش را فراموش کنم...

در مشهد، سفر با بچه‌های دوره ۲۹

  • mosafer ‌‌‌‌‌

کنکور ۱۴۰۴

دلم واسه بچه‌های امسال که کنکور دادن واقعن تنگ می‌شه. خیلی خیلی زیاد.

  • mosafer ‌‌‌‌‌

نمی‌دانم. شاید یکی از همین روزها باشد که موشکی با صدای زمخت و سنگینش فرود بیاید روی خانه ما. یا شاید اصلن نیازی به موشک نباشد. مثلن یکی از همین روزها، راننده‌ای که سرگرم چک کردن پیام‌هایش است، مرا که عابری بوده‌ام، نبیند و تصادف کنیم. یا مثلن چشم‌های خودم موقع رانندگی گرم شود و محکم بخورم به گارد ریل کنار اتوبان. شاید یکی از همین روزها باشد که متوجه شوم سرطان بدخیمی گرفته‌ام و چیزی تا پایان عمرم باقی نمانده. یا توده کوچکی از خون در رگ قلبم گیر کند و هنگام خواب سکته کنم. به این اتفاق‌ها که فکر می‌کنم، به یادم می‌افتد که من هنوز نمازی پر از حضور و پر از پرواز نخوانده‌ام. هنوز فریادی از سر درد برای امام حسین نکشیده‌ام. فریادی از سر شوق برای وصال خدای امام حسین نکشیده‌ام. به یاد می‌آورم در سینه‌ام هنوز علاقه‌ای به این دنیا هست. غم حسین، سینه‌ام را از غیر خالی نکرده است. به یاد می‌آورم من حتی به اندازه قطره‌ای، از دریای توحید نچیده‌ام. منی که هر روز به یک جلوه دنیا مشغول بوده‌ام. به یک جلوه گناه. به یک جلوه غفلت. و هرگز جلوه‌ای از خدا را درک نکرده‌ام. منی که هنوز قرآن را یک بار تا آخرش نخوانده‌ام. نهج‌البلاغه را همینطور. خمسه عشر را همینطور. منی که هنوز یک شب را تا صبح با دعا سر نکرده‌ام. با اشک سر نکرده‌ام. من که شب‌های متعددی را خوابیده‌ام. خوابی عمیق و ممتد که با اشتیاق عبادت قطع نشده...

"محمد رسول الله و الذین معه... تراهم رکعا سجدا یبتغون فضلا من الله و رضوانا" نه. هیچ‌کس من را مشغول رکوع و سجده ندیده است. همه من را مشغول دنیا دیده‌اند. مشغول مسیرهای خسته‌کننده دنیا که هریک را تمام می‌کنی، دیگری شروع می‌شود. بلاانقطاع. کاش طور دیگری زندگی کرده بودم. آنطور که هنگام رفتن قلبی سوخته داشتم، خالی از دنیا. قلبی مملو از محبت حسین. مملو از شوق به خدای حسین. طوری زندگی کرده بودم که از روزهای گذشته‌ام خجالت‌زده نبودم. شرمنده نبودم.

البته چه می‌توان کرد که "الهی من کانت محاسنه مساوی، فکیف لا تکون مساویه مساوی..."

خلاصه اینکه، خدای حسین، به چشم‌های حسین قسمت می‌دم،

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب

ما را به جام باده گلگون خراب کن...

پ.ن: می‌خواستم بنویسم از همه عمر من، فقط لحظاتی که هئیت بوده‌ام را برایم نگهدار. دیدم آن هم ارزشی ندارد. از همه عمر من فقط رحمت و مغفرت واسعه خودت را برایم نگهدار...

  • mosafer ‌‌‌‌‌

تابستان آقای دکتر مرادی می‌گفت از نزدیک‌ترین تشبیه‌ها برای رابطه خدا و ما، نویسنده یک داستان و شخصیت‌های آن است. جمله‌ای هم از ابن‌عربی شنیده‌ام که گفته است ما تخیل خداوندیم. هردو نهایت حرفشان یکی است: تعامل میان ما و خدا چه معنایی دارد اصلن؟ ما کیستیم و او کیست؟ خواستن از او، حرف زدن با او چه معنایی دارد؟

شخصیتی از یک داستان را تصور کنید که با نویسنده‌اش حرف می‌زند. یا شخصیتی خیالی که از خیال‌پردازش خواسته‌ای دارد. یک‌جوری نیست؟ خنده‌دار نیست اصلن؟ حالا بدتر از این، شخصیتی داستانی را تصور کنید که مسیری بر خلاف آنچه نویسنده‌اش خواسته را طی کند. یا مثلن گاهی اوقات به نویسنده‌اش غر می‌زند، به او اعتراض می‌کند، حتی با او قهر می‌کند. شخصیتی خیالی که به خیال‌پردازش غر می‌زند...

نمی‌دانم چرا اینها را نوشتم. من از تعامل با خدا، با نویسنده‌ام، مطلقن چیزی نمی‌فهمم. از رابطه‌ای که باید با او داشته باشم چیزی نمی‌فهمم. اما امروز به ذهنم رسید که توبه چه مفهوم عجیبی است. گاهی پیش می‌آید که آدم‌ها از همدیگر عذرخواهی کنند. عذرخواهی مفهوم عجیبی نیست، چون آدم‌ها جایگاه یکسانی دارند. حالا یکی‌شان پایش را از گلیمش درازتر کرده و از دیگری عذرخواهی می‌کند. اما خدا... چگونه ممکن است شخصیتی داستانی از نویسنده‌اش عذرخواهی کند؟ چه بگوید؟ اصلن چطور ممکن است شخصیتی داستانی از نویسنده‌اش تمرد کند؟ چقدر باید پست و حقیر شده باشد؟ کارش به کجا باید رسیده باشد...

نمی‌دانم. به هرحال، جز وصل تو دل به هرچه بستم، توبه...

  • mosafer ‌‌‌‌‌

492

نمی‌دونم این حرف چقدر درسته، ولی من بد بودنِ شفاف رو از تظاهر به خوب بودن بیشتر دوست دارم!

  • mosafer ‌‌‌‌‌

491

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت

ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم...

  • mosafer ‌‌‌‌‌

490

امروز داشتم فکر می‌کردم از میان همه کارهایی که می‌کنیم و همه روزهایی که می‌گذرد، فقط «توحید» است که می‌ماند. وگرنه خیلی طول نمی‌کشد که ما هم یک آگهی ترحیم بشویم روی دیوار. یا روی پنجره عقب یک ماشین. فرقی نمی‌کند چقدر پولدار باشیم، چه‌کاره باشیم، به چه موقعیتی رسیده باشیم یا هرچیز دیگر. فقط اوست که می‌ماند.

  • mosafer ‌‌‌‌‌